پلاک ۱+۱۲

 
Monday, March 25, 2002

طرفاي ظهر بود که زنگ در و زدن؛ديدم از پشت آييفون
يکي ميگه:ببخشيد آقا ما غذاي نذري گرفتيم لطف کنيد
دو تا قاشق بيارين ثواب داره.
منم که داشتم با اينترنت حال ميکردم اصلا حسه
اينجور ثوابارو نداشتم؛ به خيال عمله اکره هايي که
اغلب اينجور درخواستايي دارن ؛رفتم آشپزخونه
ما تو آشپزخونمون چند تا قاشق داريم که لبه هاش بس ناجوانمردانه تيزه
نامردي نکردم و همونارو ورداشتم بردم دم در
ديدم دو تا مرد ميانساله خوش پوش رو سکويه دم
در خونمون نشستن ؛يکيشون گفت آقا ما از کوه
اومديم ببخشيد مزاحم شديمو...(آخه ما پشته کوه زندگي ميکنيم!)
حالا من موندم که اين ماله حال و هوايه عاشوراست
که اينا اينطور مردمي شدن يا ماله آفتابه تو کوه؟
به هر صورت من که يد طولايي در زمينه ي ضايعگي دارم
از فرط خجالت در و باز گذاشتم اومدم تو بعد از يه مدت
سرم دوباره گرم شد يادم رفت؛دوباره که رفتم دم در
ديدم قاشقا سر جاشونه و احتمالا اين حضرات خونينو مالي
خونمونو ترک کردن و به جايه يزيد منو لعنت کردن!

Comments:
<$BlogCommentBody$>
<$BlogCommentDeleteIcon$>
Post a Comment


دوستان


ساراپري
گيلاس
المادريس
Cyberpunknow
پرتقالي
روياي نيلي
Eeternity
میدونم که اونجایی
این خانه سیاه است
Vanda!
ميگرن

farhad


قبيله ما



0
































This page is powered by Blogger. Isn't yours?