|
پلاک ۱+۱۲ | ||
|
|
Tuesday, June 04, 2002
نميدونم تا حالا برايه شما پيش اومده يا نه که يه حادثه اي تو بچگي براتون اتفاق افتاده باشه واين موضوع آثار غيرطبيعيه خودشو رو شما تا دورانه بزرگسالي داشته باشه؟
علته اينکه اين چيزا رو گفتم اينه که مدتي پيش به ريشه يابيه يه عادتي که الان تو من وجود داره پرداختم و به نتايج اسف باري رسيدم!موضوع از اين قراره : يادمه که وقتي کلاسه اوله ابتدايي که بودم تو اون روزايه اول مهر تصميم گرفتم اولين توالته عمرم رو تو مدرسه برم بدبختانه توالته مدرسه ما ام به طرزه خفني ترسناک بود ؛خلاصه با ترسولرز وارده يکي از توالتا شدم وقتي مشغوله قضايه حاجت بودم ؛اون اتفاقي که نبايد ميافتاد افتاد يعني يکي محکم با لگد کوبيد به در تواتي که منه بخت برگشته توش بودم زد . (حالا اينکه چه جوري من تو اون دورانه اوانه جواني جيشبند نشدم بماند.) گذشته از شوکي که تو اون لحظه به من وارد شد وقتي فهميدم زننده يه ضربه کي بوده ديگه کاملا کپ کردم چون طرف يه يارويي بود که کمي خل وضع بود منم هميشه هر وقت ميديمش از شعاعه يه کيلومتري با تمامه قوا فرار ميکردم. خلاصه از بعده اون روز تا الان من هر وقت وارد توالتايه بيرون ميشم به طوره ناخودآگاه شروع ميکنم به اخ و تفو سرفه ي مصنوعي تا اونايي که اون بيرونن بفهمن يکي تو توالته و با لگد درو باز نکنن! در ضمن من با اين گروههsepultraخيلي حال ميکنم ؛آدم هر چي داد تو شيکمش داره اين جايه آدم ميزنن!
Comments:
|
|