پلاک ۱+۱۲

 
Sunday, May 25, 2003

امروز با پدرم توي صف تاکسي منتظر بوديم ؛وقتي بالاخره تاکسي اومد صندلي جلو يه نفر جا داشت ؛مسافر جلويي وقتي موضوع رو فهميد بلا فاصله پياده شد و با خوشرويي
نوبتش رو به من و بابام داد.برام جالب بود که اين مسافر يه آخونده.
حدود سه سال پيش ؛بعد از ديدن فيلم زير نور ماه( مخصوصا اون صحنه اي که قهرمان
فيلم استادش رو بدون لباس روحاني تو مترو ديد.)تصميم گرفتم تو قضاوت راجع يه اين قشر کمي منصف باشم.
به نظر من يکي از عوامل بدبختي ما ايرانيا همين قضاوتاي احساسي و بدون ريشه ست .اينکه يه زماني چشم و گوش بسته عده اي رو تا عرش اعلا بالا ميبريم و وقتي از چانب تعداديشون خيانت ميبينيم کل اون جماعت رو باز چشم وگوش بسته تا نازلترين سطح مياريم.

Comments:
<$BlogCommentBody$>
<$BlogCommentDeleteIcon$>
Post a Comment


دوستان


ساراپري
گيلاس
المادريس
Cyberpunknow
پرتقالي
روياي نيلي
Eeternity
میدونم که اونجایی
این خانه سیاه است
Vanda!
ميگرن

farhad


قبيله ما



0
































This page is powered by Blogger. Isn't yours?