|
پلاک ۱+۱۲ | ||
|
|
Thursday, February 26, 2004
۴ ساعت خواب براي ديشب ؛وقتي که شباي قبلش هم به اندازه خودش کسر خواب داشتي اساسي غير قابل تحمله.از اون بدتر کندن از رختخواب صبح.امروز دوباره ملنگي قديمي رخ نشون داد شايد به خاطر همون خستگي بود شايدم نه ولي به هر حال بود.
چقدر دلم مي خواست مسئول آزمايشگاه سر حرف زمان ترميمش مي بود .همون دادي که زد .گفت که چون جلسه اول نبودي برو حذف کن اما اون موقع قطعا خيلي بيشتر مشتاق بودم تا امروز.امروز از ته دلم مي خواستم ازش جواب رد بشنوم .اما وقتي موضوع رو بهش گفتم با لحن مهربوني راهنماييم کرد به طرف يکي از ميزا و شروع به توضيح دادن کرد و باز هم به جهانيان ثابت شد که اصولا برعکسه . ۲۰ قطره اسيد کلريک ۶ با ۴۰ قطره اسيد نيتريک.يادت باشه مقادير نوشته شده تو دستور کار رودو برابر کني. - ببخشيد خانوم اين رسوب من ته نشين نميشه . -هنوز اينجايي شما!؟ چرا محلول ۶ مولار ريختي مگه من نگفتم.... اکثر بچه ها کارشون رو به اتمامه. دلم مي خواد همون جا کف زمين بشينم.دلم براي نشئگي قليون لک زده. ساعت ۲ بعد از ظهر توي مسجد. به قول سارا پري هيچ جا براي خواب به اندازه مسجد دانشگاه حال نميده. رو به روي صحن پارچه بزرگ يا حسين رو نصب کردند. يه گوشه پهن مي شم و دراز مي کشم و کاپشنم رو ميذارم زير سرم .ساعت رو تنظيم مي کنم روي يه ربع به ۴ .قاعدتا بايد زود خوابم ببره که نميبره.شايد اشکال از پول خورداي جيبمه.هر چي بود کنارم مي گذارم.اما از خواب خبري نيست .هيچي نيست به جز يه حالت برزخي بين خواب و بيداري .دنبال يه بهانه بودم که بلند شم و اين بهانه رو صداي خش خش کيسه کفش بالا سريم بهم داد يه جوري نگاش کردم که انگار تمام اين بدبختيا تقصير اونه.اونم يا به روي خودش نياورد يا که واقعا متوجه معني نگاهم نشد. ساعت ۴ توي راه. يه بار ديگه نت ها رو با خودم مرور مي کنم.اميدوارم امروز همون قدر تمرين کردم بتونم خودم رو نشون بدم .زنگ سوم خونه رو مي زنم .خونه که چه عرض کنم اتاق قبل پشت بوم .ميگن از زنش طلاق گرفته و مجبور شده براي پول مهريه خونه پدريش رو بفروشه و با پدر مادرش بيان تو اون بيغوله. همچين که دستم به سيما مي رسه حس مي کنم همه چي از ذهنم پاک شدن.احساس مي کنم دستام کرمشون گرفته و مي خوان فرتا و سيما رو محض اذيت عوضي بزنن . بهش مي گم که خيلي بهتر از اينا مي زدم و اون با مردمکاي کوچيکش خيره زل زده بود بهم و انگار که با نگاهش مي گفت داري مثل سگ دروغ ميگي. -يه بار ديگه با ريتم ميريم ۱ ۲ ۳ ۴ ... بازم گند مي زنم.حوصله فکر کردن ندارم.تقريبا بي خيال؛زرت و پرت مي زنم . -کم تمرين کردي. ديگه جز نمي زنم. بازم با چشماي باز خوابم مي بره و فقط نگاهش مي کنم .گاهي هم جمله اي ميشنوم ...مثلا اول the wall دمپينگه ... . و زير لب زمزمه مي کنه we dont need no education ... ساعت ۵/۵ توي صف اتوبوس. صف غير عادي بلند شده .با اينکه داغونم اما اصلا شکايتي ندارم حتي به نظرم يه جور توفيق اجباري هم هستش چون هيچ کار مفيدي نيست که بشه کرد ونکرد.پس کاري نمي کنم بدون اينکه عذاب وجدان داشته باشم. روي صندلي ولو ميشم و اميدوارم به يه ترافيک مشتي بخوريم.ترافيک نمايشگاه يا هر کوفت ديگه اي .که بر هم مي خوريم. بزرگراه چمران دمدماي غروب پشت يه ترافيک سنگين.
Comments:
|
|