|
پلاک ۱+۱۲ | ||
|
|
Sunday, December 26, 2004
۲۳/۱۱/۶۳قبل از اينکه ساعت شروع به زنگ زدن کنه از خواب بيدار شدم.تا نوک دماغ زير لحاف رفته بودم اما باز مي لرزيدم. با بارش سنگين برف ديروز به گمانم حداقل نيم متر برف روي زمين نشسته بود. بايد از رختخواب مي کندم اگر نه تا بعد از ظهرم نوبتم نميشد. براي آخرين بار کوپن ها را چک کردم و در جيب کاپشن گذاشتم. يادم افتاد که هنوز سوراخ پوتين هام رو رفو نکرده بودم ؛بايد انگشتهاي پام رو براي قرار گرفتن تو آب و يخ آماده مي کردم. اما تمام اين قضاياي دردناک رو به اميد رسيدن روز موعود ناديده گرفتم.آخه امروز بعد از مدتها روز توزيع گوشت بود.
بعد از کلي کلنجار و برف نوردي بالاخره خودم رو به انتهاي صف گوشت رسوندم .صف صد متري با خود قصابي فاصله داشت و تقريبا همه اهل محل توش بودن .اينطور که به نظر مي رسيد تا نزديکاي ظهرم نوبتم نمي شد. با خودم گفتم کاش کتابي چيزي با خودم آورده بودم مي خوندم . براي اينکه کاري غير از يخ زدن پيدا کرده باشم به حرفهاي دو نفر جلوي خودم گوش سپردم :- پريشب يه موشک انداختن طرفاي پل رومي ؛صاف خورده به يه مجتمع مسکوني. - شنيدم... چند وقته خيلي پشت هم مي زنن- خدا ازشون نگذره . تو دلم گفتم: نگذره. تقريبا ديگه انگشتاي پام رو حس نمي کردم. مرد پير تر به دور اشاره کرد و گفت: - فيدل کاستروه؛خدا اجرش بده ؛واسه اينکه تقلب نشه داره دونه دونه اسامي رو مينويسه بعد به ترتيب صدا مي کنه. پيرمرد راست مي گفت ؛مرد ريشو وقتي نزديکتر شد يقين کردم که خود فيدل کاستروست با همون ريش انبوه و لباس نظامي حتي اسلحه کمريش هم سر جاش بود.عين بلبل هم فارسي صحبت مي کرد. وقتي به من رسيد خواستم ازش بپرسم کجا فارسي حرف زدن رو انقدر خوب ياد گرفته ولي روم نشد.بعدش خواستم بهش بگم آقاي کاسترو ما عاشق بازي شما در صحنه سياست هستيم.اما بازم روم نشد.واي که من هر چي مي کشم از اين کمروييمه. از وقتي به انتهاي صف رسيده بودم دو ساعتي مي گذشت ولي چند قدمي بيشتر جلو نرفته بوديم . صداي جيغ و داد پيرزني از اون جلو بلند شده بود و اينطور که به نظر مي رسيد اعتراضش به فيدل کاسترو بود.خب پيرزن بي سواد چه مي فهميد که مخاطبش کيه اون بيچاره از کجا مي دونست مردي که جلوش وايساده بود سالها دغدغه برابري و همساني خلق رو داشته و داره .اگر نه صد سال هم به خودش اين اجازه رو نمي داد که اينجوري به اون بزرگوار بتوپه.اما هر چه بود فيدل انقدر به آرمانهاش وفادار بود که گذاشت حرفهاي پيرزن تمام شه و خشمش فرو کش کنه .اونوقت يه چهار پايه گذاشت و رفت روش وايساد و شروع به سخنراني کرد . موقع صحبت دستاشو تند تند تکون ميداد و با هيجان حرف مي زد کم کم ديگه متوجه حرفاش نمي شدم و فقط مسخ و مبهوت وجودش شده بودم برادرا......... مدينه فاضله ........ انقلاب........جهانخوار.........؛ارتجاع امپرياليسم ؛ ......................... وانت فرهاد سبزي فروش آروم آروم از جلومون رد مي شد .چشماش از هميشه غمگين تر بود و ابروهاش مثل دو تا خط کج بودند.همينطور که رد مي شد از بلندگوي ماشينش صداش درومد که: -جماعت...من ديگه حوصله ندارم...به خوب اميد و از بد گله ندارم...گرچه از ديگرون فاصله ندارم...کاري با کار اين قافله ندارم. ببينم منظورش از قافله کي بود؟نکنه با صفي که من توش بودم بود؟خيلي بهم بر خورد اصلا حقشه که نه الان نه سابق بهش جواز کار ندادن ؛لياقتش همينه که با همون وانت قرضه اش سبزي فروشي کنه.نمي دونم چه سري بود که فقط سبزي آش مي فروخت.بعد از چند سال احتياج به يه يادآوري جانانه از جنس يادآوريي که فيدل کرد داشتم ؛حالا ديگه يخم باز باز شده بود و بعد از مدتها همون گرماي سحر آميز وجودم رو لبريز کرد انقدر از خودم کنده شده بودم که اصلا نفهميدم که کي هوا تاريک شد و نوبتم رسيد. گوشت که بيشتر از نصفش رو دنبه و استخون تشکيل داده بود رو گرفتم و گذاشتم کنار خيابان خوابي که سر تا پاش رو زير پارچه ضخيمي پوشونده بود گذاشتم .کيسه رو طوري قرار دادم که آب از آب تکون نخوره .
Comments:
|
|