پلاک ۱+۱۲

 
Sunday, January 02, 2005

ساعت ۳ بعد از نيمه شب رو نشون ميداد.مي دونستم که بازم صبح خواب مي مونم.آرام وارد رختخواب شدم .بايد بدون لحظه اي معطلي مي خوابيدم.بايد. بايد به هيچي فکر نمي کردم.چشمها رو با آرامش روي هم گذاشتم . به خودم گفتم خوشبحال فلاني سرش به بالش نرسيده خوابش برده.اما خواب من نه از خستگي امور روزانه که از خستگي تنش افکار لا يتناهي بود.
کم کم سر و کلشون داشت پيدا ميشد. اولش از دور فقط سياهيش رو ميبيني بعد که نزديکتر ميشه انقدر غرقش ميشي که از گذشت زمان غافل ميموني و وقتي به خودت ميايي که ناله خروسي رو از دور ميشنوي يا که صداي کشيدن جارويي روي زمين به گوشت مي خوره صدايي مثل :شش..شش.شش..شش... و هر دو نويد رسيدن سپيده دم رو بهت ميدن .
از اين دست به اون دست ميشم و از اينکه اينهمه غلت زدم و خواب رو به چشمام نديدم عصبي ميشم.روي ديگر بالش مثل هميشه خنک و مطبوع بود.
خدايا چرا خوابم نمي بره...؟ از پنجره درختاي سر به فلک کشيده رو مي بينم که در هاله اي از سيا هي فرو رفتند .بي خوابي... بي خوابي...ياد آل پاچينو ميافتم که با کاغذ مي خواست جلوي نور رو بگيره با اين اميد که به خواب فرو بره.چه کار مزخرفي!حتما شخصيتش تو فيلم هم فهميده بود که داره خودش رو گول ميزنه.
کم کم عضلات پلکهام از زور فشار بي جا زق زق مي کردن. افکار نوک تيز دوباره در هم تنيده شدند و روي مغزم شروع به خراطي کردن!
بالاخره رخوت قبل خواب بر تنم چيره شد و پلکهام بدون هيچ فشاري روي هم قرار گرفتند.وقتي بيدار شدم آفتاب تا نيمه اتاقم رو روشن کرده بود.حدس مي زدم که روز از نيمه رد شده و همينطور هم بود سا عت ۵/۱۲ بود. از دو تا از کلاس ها جا موندم فقط يکي مونده بود.با خودم گفتم ارزش داره برم؟

Comments:
<$BlogCommentBody$>
<$BlogCommentDeleteIcon$>
Post a Comment


دوستان


ساراپري
گيلاس
المادريس
Cyberpunknow
پرتقالي
روياي نيلي
Eeternity
میدونم که اونجایی
این خانه سیاه است
Vanda!
ميگرن

farhad


قبيله ما



0
































This page is powered by Blogger. Isn't yours?