|
پلاک ۱+۱۲ | ||
|
|
Sunday, March 06, 2005
خواب تمام جانم را گرفته بود.
اين بود که وسط بازي پانتوميم به قسمت ته اتوبوس بنز کهنه رفتم و پرده را کشيدم . يک اتاقک کوچک به اندازه تن يک انسان. در قطع يک تابوت .ترسيدم و پرده پنجره را عقب زدم.نور بالاي کاميوني که به سمتمان مي آمد فضاي اتاقک را روشن کرد. آرام تر شدم.اتوبوس وارد يک شهر بين راهي شد.از آن شهرهايي که هيچوقت اسمشان به گوش آشنا نيست . نور زرد مه شکن ها نا اميدانه خيابان اصلي شهر را روشن کرده بودند. خانه هاي آجري؛آجرهاي برهنه بدون روکش ؛همگي کنار هم همسايه بودند و کورسويي از پنجره اتاق يکي از خانه ها ديده ميشد. رنگ نور آن اتاق هم همرنگ نور مه شکن ها بود.زرد و چرک. در ميدانگاهي شهر پيرمردي باري را بر دوش مي کشيد و بي قيدانه قدم مي زد؛ واضح بود که از زمان و مکان کنوني اش گلگي ندارد. ساعت ۷ شب بود. خيابان هاي شهر خلوت بود. شهر افسرده بود و تک و تنها در جايي وسط نقشه ايران افتاده بود و حتي انقدر بي ارزش بود که ارزش سوال نقشه گنگ يک امتحان جغرافي را هم نداشت. صداي جيغ گيتار گوشم را پر کرد. اتوبوس وارد بيابان شد.
Comments:
|
|